مزرعه حیوانات
جمهوری حیوانات
نمی دونم کتاب Animal Farm یا مزرعه حیوانات نوشته ی جورج اورول را که در فارسی به قلعه حیوانات توسط محمو فیروز بخت ترجمه شده است را خوانده اید یا نه. این کتاب که گفته می شود مخاطب و مظنون اصلی آن حکوومت کمونسیتی شوروی بوده در واقع کتابی کاملا سیاسی است که نویسنده با وصف حال حیوانات به شرح وقایع سیاسی در آن می پردازد.. این کتاب در واقع می تواند کاب انقلاب نامیده شود چرا که نگاهی بس شگرف از برخی انقلابها ارائه میدهد. برای عزیزانی که این کتاب را نخوانده اند ذیلا فحوا و مفهوم کلی ان را بیان می دارم.
داستان در مزرعه ای اتفاق می افتد که آقای جورج صاحب آن است و به نوعی برای حیوانات جیره بنده می کند و از آنها بیگاری می کشد همواره آنها از حال و وضعیت خود ناراضی اند و نمی دانند چگونه می توانند از ضر این انسان خلاص شوند. سالها می گذرد و آنها ظلم انسان را بر خود می بینند که هر روز و هر روز بیشتر احساسش می کنند. سر انجام میجر که یک خوک باهوش است همه را جمه کرده و از خوابی که دیده برای آنها سخن می راند از جامعه آرامانی که در ذهن دارد. او می گوید من زمانی که در خوکدانی خود هستم زمان بسیاری برای فکر کردن دارم. این گفتمان ها ادامه می یابد تا سر انجام حیوانات با اتحاد علیه آقای جورج شوریده و به دلیل اینکه در اواخر او به خوشگذرانی می پردازد و مزرعه را به حال خود وا میگدارد و به شهر و این ور و آنور برای خوش گذرانی هایش می رود حیوانات شوریده و بالاخره او و انسانها را از مزرعه می رانند. حالا مزرعه می ماند و حیوانات. آنها باهم جلسه می گیرند و جشن پیروزی می گیرند و همه ساله برای سالگرد ان نیز چنین می کنند. بالاخره انها قانون اساسی خود را می نویسند که مواد آن از این قرار اند:
1- هر کسی که روی دو پا راه می رود دشمن است.
2- هر کسی که روی چهار پا راه میرود یا دو بال دارد دوست است.
3- هیچ حیوانی حق پوشیدن لباس را ندارد.
4- هیچ حیوانی حق خوابیدن در بستر را ندارد.
5- هیچ حیوانی حق نوشیدن مشروب را ندارد.
6- هیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگری را ندارد.
7- تمام حیوانات باهم مساویند.
هفت فرمان حیوانات شکل می گیرد و این توسط خوک ها که قادر به نوشتن و خواندن اند روی دیوار نوشته می شوند. خوک ها به حیوانات نوشتن و خوندان و ساد می آموزد ولی بسیاری از آنها نمی آموزند و آنهایی هم که میآموزند کامل نیست.سپس آنها سرودی را که قبل از انقلاب می خواندند که نامش سرود (حیوانات سرزمین ما) بود. کم کم زمانی که ممتوجه شدند همه حیوانات قادر نبودند هفت فرمان را حفظ کنند قرار شد این فرمان را حفظ کنند:(دو پا بد چهار پا خوب).
مدتها گذشت. جیوانات بسیار باهم مهربان بودند و هیچ جامعه ای در بیرون از مزرعه شان به ان خوبی نبود.حیوانات دیگر خودشان مزرعه را در دست گرفته بودند و یک دولت تشکیل داده بودند که به همه چیز نظم اده بود. هر کسی کار خود را می کرد. حالا دیگر اوضاع فرق کرده بود. ناپلئون که یکی از خوک ها بود شده بود رهبر مزرعه و همه به او احترام می گذاشتند.آنخا برای خود جمهوری تشکیل داده بودن و ناپللئون شده بود رئیس جمهور آن. او همه چیز را کم کم به نفع خود تغییر می داد و حیوانات بدون اینکه متوجه بشوند با ساده گی خود توضیحات احمقانه و را قبول می کردند. مثلا او خودک هارا از بقیه جدا می کنند و خانه آقای جونز را مقر خود می کند و به حیوانات می گوید ما چون رهبر شماییم مجبوریم در جای بهتری بخوابیم و چیزهای خوبی بخوریم تا بتوانیم بهتر رهبری کنیم.حیوانات هم که نمیخواهند حکومت آقای جونز تکرار شود کنار می آیند غافل از اینکه این وضعیت هر روز بد و بدتر می شود. تا جایی که یک بار سر می زندد تا بیینند دستوران هفت گانه چه می گوید در کمال تعجب این جله را می بینند(همهم حیوانات برابرند ولی برخی برابرترند)
یک روز ناپلئون می گوید شنیده ایم تعدادی از حیوانات خیانت کرده و به اسنوبال (یکی از خوک هایی است که در جریان تکوین حکومت نقش اساسی داشته و صادقانه کار می کرده و حالا دیگر غیبش شده) خبرهایی رسانیده اند. او به حیوانات می گوید اسنوبال به مزارع کناری پناه برده یعنی به انسان ها غافل از ایکه خود او بلایی سر او آورده که حیوانات هیچ موقع حقیقت را در نمی یابند. عده ای از حیوانات اعتراف می کنند که کارهایی کرده اند و هر کدام از آنها که اعتراف می کنند اعدام می شوند آنقدر که لاشه های آنها جلویی ناپلئون به بلندی جمع می شود. وقتی حیوانات می گویند که نباید حیوانی حیوانی را بکشد جواب می دهد این آخرین مرحله انقلاب ما بود که خائنین باید اعدام می شدند و حال کامل شد.
یکی دو تا از حیوانات مشکوک میشوند و می گویند برویم و به فرامین هفت گانه نگاه کنیم که ناگاه می بینند(هیچ حیوانی در شرایط عادی حق کشتن دیگری را ندارد).سالها می گذرد تا اینکه ناپلئون تصمیم به تجارت با انسان می گیرد. حیوانات دیگر هر آنچه او بگوید می پزیرند او حتی یک الاغ را که بسیار برای مزرعه زحمت می کشید فذوخته برای خود و کاخ نشینانش مشروب می خرد و همزمان فرامین را به نفع خود با اضافه کردن چند کلمه تغییر می دهد. یک شب در خوک ها بیرون آمده و همه روی دو پا راه رفتن را یاد می گیرند. و یکی از حیوانات با دیدن این صحنه می گوید:(چهار پا خوب،دو پا بهتر،چهار پا خوب،دو پا بهتر).شب همان روز در خانه شان با انسان ها جسن می گیرند. حیوانات با شنیدن سرو صداهای عجیب پشت پنجره رفته و داخل را مبنگرند که خوک ها مانند مردان ایستاده و لیوان گیلاس را به سلامتی به لیوان مردان می کوبند. حیوانات از خوک به ادم و از آدم به خود نگاه می کنند . انگار نمی دانند کدام،کدام است.



